يکشنبه, 4 آبان 1393

عنوان : زندگی جاویدان هنریتا لکس
تاريخ :
 ۱۳۹۰/۰۲/۱۱ 
ساعت : ۱۰:۲۰:۴۶
    /  2

زندگی جاویدان هنریتا لکس

ترجمه: میترا اسدی، کارشناس دفتر پژوهش

اين مطلب، مصاحبه‌ای با ژورنالیست – ربکااسکلوت – درمورد کتاب جدید او است. وی در این کتاب  زندگی یک زن فقیر سياهپوست و چگونگی تأثیر بنیادی وی بر پزشکی نوین را  مورد کنکاش قرار می‌دهد. این زن تأثیرگذار سیاهپوست بود و درمزارع تنباکو با کشاورزی کار و امرار معاش می‌کرد. (با فاش‌شدن این داستان؛ اخیرأ، درباره‌ی این کتاب و داستان هنریتا به عناوین و در سایت‌های مختلف صحبت شده‌است.)

نویسنده : سارا زینسکی

22 ژانویه سال 2010 .  Smithsonian.com

 

محققین علم پزشکی سلول‌های انسانی رشد داده‌شده در آزمایشگاه را  برای آگاهی از پیچیدگی و ظرافت نحوه‌ی کارکرد سلول‌ها و بررسی فرضیه‌های پیرامون علل ودرمان بیماری‌ها بکارمی‌گیرند. لاین‌های سلولی که آن‌ها احتیاج دارند "نامیرا" هستند، یعنی نامحدود می‌توانند رشد‌کنند، برای ده‌ها سال می‌توانند یخ‌زده بمانند، به دسته‌های متفاوت می‌توانند تقسیم شوند و بین دانشمندان به مشارکت گذاشته‌شوند. در سال 1951، دانشمندی در بیمارستان جان هاپکینز  بالتیمور  مری‌لند، اولین سلول نامیرای انسانی را با استفاده از یک نمونه بافت گرفته‌شده از یک زن سیاه‌پوست جوان مبتلا به سرطان گردن رحم  بوجود آورد. آن سلول‌ها با نام سلول‌های هلا hela در اندک زمانی برای تحقیق پزشکی پرارزش و گرانبها شدند- هرچند هویت دهنده‌ی آن سلول‌ها برای ده‌ها سال در ابهام باقی‌ماند. در یک کتاب جدید با نام زندگی جاویدان هنریتا لکس، ژورنالیست – ربکا اسکلوت- داستان منبع سلول‌های جذاب هلا، هنریتا لکس، را پیگیری می‌کند و تأثیر این لاین‌سلولی بر پزشکی نوین،  نیز خانواده لکس را با مدرک به اثبات می‌رساند.

هنریتا لکس که بود؟

او یک زن سیاهپوست، کشاورز تنباکو کار، اهل ویرجینیای جنوبی بود که در سن 30 سالگی مبتلا به سرطان گردن رحم شد. پزشکی از جان هاپکینز  تکه‌ای از تومور او را بدون اطلاع وی برداشته و برای دانشمندانی فرستاد که ده‌ها سال بدون موفقیت به رشد بافت در محیط کشت مشغول بودند. کسی نمی‌داند چرا، اما سلول‌های او هرگز نمی‌مردند.

چرا سلول‌های او آنقدر مهم بودند؟

سلول‌های هنریتا اولین سلول‌های نامیرای انسانی بودند که در محیط کشت همیشه در حال رشد بودند. این سلول‌ها برای تولید واکسن "پولیو" عامل حیاتی بودند. این سلول‌ها در اولین مأموریت‌های فضایی فرستاده‌شدند تا معلوم شود در جاذبه صفر برای این سلول‌ها چه اتفاقی می‌افتد. در بسیاری نقاط عطف علمی، ازجمله: کلونینگ، نقشه‌ی ژنی و بارورسازی در محیط آزمایشگاه، از سلول‌های هنریتا استفاده شده‌است.

طی سال‌ها سردرگمی‌های بسیاری درباره‌ی منبع سلول‌های هلا بوده‌است، چرا؟

زمانی که این سلول بدست آمد، با رمز هلا  نامیده‌شد که از دو حرف اول کلمات “هنریتا“ و “لکس“ گرفته‌شد. امروزه، گمنام‌سازی نمونه‌ها بخش بسیار مهمی در انجام تحقیق روی سلول‌هاست. اما، دردهه‌ی 1950 چیزی نبود که دکترها درباره‌ی آن بسیار نگران باشند. به این‌خاطر، آن‌ها احتیاط زیادی را جهت حفظ هویت او بکار نمی‌بستند. زمانی که نزدیک بود برخی از اصحاب رسانه برای یافتن خانواده‌ی هنریتا موفق شوند، محققی که سلول‌ها را رشد داده بود نام مستعار – هلن لین- را برای منحرف‌کردن رسانه‌ها سرهم بندی کرد. دیگر اسامی مستعار ، مثل هلن هارسن، هم عاقبت نمایان شدند، و نام واقعی او واقعأ به جایی درز نکرد.

چطور شد که به این داستان علاقمند شدید؟

من اولین بار در سال 1998 درمورد هنریتا شنیدم.  من 16 ساله و دانش آموز کلاس زیست شناسی دانشکده‌ی ارتباطات بودم. همه درمورد این سلول‌ها در زیست‌شناسی پایه می‌آموزند. اما، آن‌چه منحصر به فرد بود درمورد وضعیت من بود. معلم من می‌دانست که نام واقعی او هنریتا و او یک سیاه‌پوست بود. اما این تمام آن چیزی است که او می‌دانست. لحظه‌ای که من درمورد او شنیدم وسوسه شدم بدانم : آیا او هیچ فرزندی ندارد؟ آن‌ها چه فکری خواهند‌کرد وقتی بدانند پاره‌ای از مادرشان در تمام مدتی‌که از مرگ او می‌گذرد زنده مانده‌است؟ سال‌ها بعد، وقتی علاقه‌مند به نگارش شدم، یکی از اولین داستان‌هایی که دوست داشتم به قلم من باشد داستان هنریتا بود. اما این‌کار انجام نشد تا زماني كه می‌رفتم از دانشکده فارغ‌التحصیل شوم که به‌فکر افتادم خانواده‌ي او را گیر بیاورم.

شما چطور اعتماد خانواده‌ی هنریتا را جلب‌کردید؟

یک مقدارش بخاطر این‌بود که من کوتاه نیامدم و مصمم بودم داستان را پیگیری کنم. تقریبأ یکسال تمام طول کشید تا دختر هنریتا – دبورا – را متقاعد کردم با من صحبت کند. می‌دانستم که او برای دریافت هر‌گونه اطلاع درمورد مادرش بسیار مشتاق است. وقتی شروع به تحقیق خود کردم، هر‌خبری پیدا می‌کردم به او می‌گفتم. به کلاور، ویرجینیا، رفتم. جایی که هنریتا  بزرگ شده بود. خویشاوندانش را گیر آوردم.  بعد به  دبورا  پیامک زدم و داستان‌های هنریتا را روی پست صوتی‌اش گذاشتم. بنا‌ داشتم هیچ‌چیزی را از او مخفی نکنم، ما هردو با‌هم بهتر می‌توانستیم درمورد مادرش خبر بگیریم. بعداز گذشت یکسال، بالاخره او به‌حرف آمد که موافقم ، بیا با هم کارکنیم.

چه موقع خانواده‌ی او پی به "سلول های هنریتا" بردند؟

25 سال بعداز مرگ هنریتا، دانشمندی کشف کرد که بسیاری از کشت‌های سلولی که تصور می‌رفت از نوع دیگر بافت‌ها، هم‌چون سلول‌های سینه  یا پروستات باشند، درواقع  "سلول‌های هلا"  بودند. کاشف به‌عمل‌آمد که "سلول‌های هلا" می‌توانند در ذرات گرد و غبار هوا غوطه‌ور باشند و روی دست‌های نشسته حرکت کنند و دیگر کشت‌ها را آلوده سازند. بحث‌و‌ جدل فوق‌العاده ای پیش‌آمد. در اواسط آن، گروهی از دانشمندان خویشاوندان هنریتا را گیر‌آوردند تا چند نمونه از ایشان بگیرند . به امید این که ازDNA ی این فامیل استفاده کنند و نقشه‌ی  ژنتیکی هنریتا را درست کنند. به این ترتیب آن‌ها می‌توانستند بگویند که کدام کشت سلولی "هلا" است و کدام نه، و مشکل عفونت را برطرف کنند.

یک روز، یک دانشجوی دوره‌ی فوق‌تخصص با همسر هنریتا تماس گرفت. اما همسر هنریتا 3 کلاس سواد داشت و حتی نمی‌دانست سلول چیست؟ چيزي كه او از اين تماس تلفنی درک ‌کرده‌ بود این بود که : "همسر شما پیش ماست. او در آزمایشگاه زنده‌است. ما در 25 سال گذشته روی او تحقیق کرده‌ایم. و حالا ما باید فرزندان شما را آزمایش کنیم که آیا آن ها سرطان دارند." درحالي كه آنچه آن پژوهشگر گفت اصلأ این نبود. دانشمندان نمی‌دانستند که این خانواده متوجه نمی‌شوند. هرچند، از آن لحظه به بعد این فامیل به دنیای تحقیق کشانده شدند. دنيايي كه درك نمي‌كردند و به بیانی، سلول‌ها زندگی آن‌ها را تحت تأثير قرار داده‌بود.

چطور این اتفاق افتاد؟

این بیشتر بخاطر دختر هنریتا بود. دبورا  هرگز مادرش را  نمی‌شناخت. او نوزاد بود که هنریتا مرد. او همیشه دلش می‌خواست بداند که مادرش کیست. اما، هیچ‌کس هرگز درمورد هنریتا صحبت نکرد. پس وقتی دبورا فهمید که این پاره از مادرش هنوز زنده است، مشتاق بود بفهمد که این به چه معنی است: آیا زمانی که دانشمندان سلول‌های مادرش را با ویروس‌ها و توکسین‌ها تزریق می‌کردند، مادرش آزرده می‌شد؟ آیا دانشمندان مادرش را تکثیر کرده بودند؟ و آیا آن سلول‌ها می‌توانست به دانشمندان کمک‌کند که درمورد مادرش به او بگویند: مثلأ چه رنگی مورد علاقه‌ی او بود، و او چه چیزهایی را دوست داشت؟

درعین حال، برادران دبورا زیاد به این سلول‌ها اهمیتی نمی‌دادند تا این‌که فهمیدند موضوع پول درمیان است. سلول‌های هلا اولین ماده‌ی بیولوژیک انسانی بود که همیشه خریده‌ و فروخته می‌شد، و به راه‌اندازی صنایع چندین بیلیون دلاری کمک‌کرد. وقتی برادران دبورا فهمیدند که افرادی ویال‌هایی از سلول‌های مادرشان را می‌فروشند و این خانواده از پول ماحصل چیزی کسب نمی‌کنند خیلی عصبانی‌شدند. خانواده‌ی هنریتا بیشتر عمرشان را در فقر زندگی کرده‌اند و بسیاری از آن‌ها از عهده‌ی بیمه‌ی تأمین‌سلامت  برنمی‌آیند. یکی از پسران او بی‌خانمان بود و درخیابان‌های بالتیمور زندگی می‌کرد. این‌شد که این خانواده برای کسب آن‌چه احساس می‌کردند که از نظر اقتصادی متعلق به آن‌هاست مبارزه‌ای را شروع کردند. از این‌لحاظ، زندگیشان تباه شده بود.

از این کتاب چه درس‌هایی می‌گیریم؟

برای دانشمندان، یکی از درس‌ها آن است که در پس هر یک از نمونه‌های بیولوژیکی که در آزمایشگاه مصرف می‌شود، انسان‌ها و افراد بشری وجود‌دارند. بسیاری از علوم امروز بر محور استفاده از بافت‌های بیولوژیکی انسان از هرنوع است. برای دانشمندان، سلول‌ها، اغلب فقط هم‌چون لوله‌ها یا پشه‌های میوه و ابزارهای بی‌حیاتی بیش نیستند که همیشه در آزمایشگاه وجود دارند. انسان‌های در پس آن نمونه‌ها درمورد آن‌چه بر سر بافت‌هایشان می‌آید اغلب تفکرات و احساسات خاص خود را دارند. اما، همیشه  از معادله آن‌ها جا می‌مانند.

و برای بقیه‌ی ما؟

داستان سلول‌های "هلا" و آنچه برای هنریتا رخ داد غالبأ به‌عنوان سمبلی از  یک نمونه سوء نیت نژاد پرستانه‌ي یک دانشمند سفیدپوست علیه یک زن‌سیاه‌پوست مطرح بوده‌است. اما، این صحیح و دقیق نیست. داستان واقعی بیش از این‌ها و پیچیده‌تر است. آن‌چه بیش‌تر درمورد علم صدق می‌کند آن‌است که انسان‌هایی در پس آن هستند و برخی ‌اوقات حتی با بهترین نیت‌ها، همه‌چیز بد پیش می‌رود.

یکی از‌ این چیزهایی که من دلم نمی‌خواهد مردم از این داستان برداشت کنند این عقیده است که کشت بافت درست نیست.  موارد بسیار زیادی  در پزشکی امروز وابسته به کشت بافت است. آزمایش‌های HIV، بسیاری داروهای پایه، بسیاری از واکسن‌ها را نمی‌داشتیم اگر برای دانشمندان امکان جمع‌آوری سلول‌ها از مردم و رشد آن‌ها وجود ‌نداشت. و نیاز به این‌سلول‌ها روز‌به‌روز افزایش دارد، نه کاهش.  بجای گفتن این‌که ما نمی‌خواهیم چنین اتفاقی بیفتد، فقط لازم است بررسی کنیم چطور می‌شود این امکانات باشد اما به‌طریقی‌که همه‌کس از آن بهره ببرند.

 



بازگشت           چاپ چاپ      ارسال به دوستان ارسال به دوستان    
 
پورتال سازمان انتقال خون ايران